تبليغاتX
رویای نا تمام....
چون از اینجا نیستم، اینجا غریبم من غریب...
چون درینجا بیقرارم آخر از جاییستم...
نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط آتنا
من برای سال ها می نویسم
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق می شوند ...
افسوس كه قصه ی مادر بزرگ درست بود
همیشه یكی بود یكی نبود...


پ.ن:کوتاه بیا!!!میدونستم همیشه بهت محتاجم ...حتی در اوج عصیان...

کمکم کن!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط آتنا
از دیشب تا حالا تنها کاری که کردم اینه که صد دفعه دکمه ی playاین لامصبو زدم انقد که دیگه خودمم هنگ کردم...آدم منفعلی شدم که درجا زدن تنها هنرمه!!! امروز خودمو زدم به مریضی که سر کار نرم...از صبح هم بس که مامان و محمد و بابا و اهل بیت حالمو پرسیدن...عذاب وجدان گرفتم...البته دروغ نگفتم...خودتون ببینید...شما هم اگه مثه من تموم شب با این آهنگ ضجه میزدید...نمیتونستید...صبح از شدت تهوع از جاتون بلند شید...

 تویی که داری میری تنهام میزاری...

 نگو از درد دلم خبر نداری...

 تویی که یه روز گفتی برات میمیرم...

حالا امروز میبینم دوستم نداری...

منو باش به عشقت گفتم آسمونی...

 میگفتم معنی احساسو میدونی...

 ترانه پشت ترانه گریه کردم...

تو دلیل گریه هام...بلای جونی...

ازهمه دنیا برام یه حسی مونده...

حسی که قلب منو زده سوزونده...

 بیا بردارو ببر خاطره هاتو...

روی قلب من نزار تو جای پاتو...

 تویی که داری میری تنهام میزاری...

 نگو از درد دلم خبر نداری...

تو ازم ساده گذشتی خیلی آسون...

 منو تنها جا گذاشتی زیر بارون...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط آتنا
ساعت ۱۲ بار نواخت...باورم نمیشه به همین راحتی رویا به پایان رسید...

میگه چرا اسم  بلوتوثت آناستازیاست...

میگم:کاش مثه آناستازیا انقد ساده دل بودم که با یه نگاه عاشق پسر نانوا بشم...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط آتنا
باورم نميشه که همه چي تموم شده...همه چي انقد سريع اتفاق افتاد.... که تنها چيزي که منو پيوند ميده به اون شب...همين حلقه زردرنگ دست چپمه...و صدای غریبه ای که" بله "گفت هنوز تو گوشم می پیچه...

ياد حرف نگين مي افتم که ميگفت:کسي که به خاطر قضاوت ديگران کاري انجام بده بازنده ست...ميدونم منظورش چشماي هميشه گريون منه...بهش گفتم :من محمد و دوست دارم اون متعلق به منه...اونم منو دوست داره...

ولي نميدونم صدام چرا انقد غريبه بود...گم ميشم ميون سرو صداهاي اون شب... تجربه هاي دردناک زندگي زيادن...زن بودن...زن شدن تجربه دردناکي بود...

 صداش تو گوشم ميپيچه:"براي يه زن يه رابطه نيمه تموم...هميشه مثه يه زخم گوشه قلبش ميمونه"....


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 توسط آتنا
دیگه هیچی مثه قبل نمیشه...دیگه هیچ روزی برنمیگرده...اونی که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد...هنوز صداش تو گوشمه...عزیزکم...آتنا جانم ...دنیا واسه تو نمی ایسته...هنوز برق نگاهش تو ذهنمه...امروز برای اولین بار رفتم سر مزارش...باورم نمیشه...تو ذهنم فقط تصور میکنم...چقد فاصله ست بین من که این بالا ایستادم...و اون که زیر خروارها خاک خوابیده...خدا رو شکر هنوز کسی نیومده...دلم نمیخواد سنگ رو بشورم...که چی بشه؟؟؟این آب آتیش منو خاموش نمیکنه...آتیشی که تو دلمه...سال تولد و وفات رو که میخونم دلم آتیش میگیره...کی میگه جوونا نمی میرن...خوشحالم که وقتی من بمیرم کسی اونقدر دوستم نداره...که رنجی که من از رفتنش بردم رو تجربه کنه...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388 توسط آتنا
از امروز به بعد زندگیم میشه ۲ بخش:

یه بخشش آدمیه بیرون ار اینجا کسی که همه میشناسنش...دوستش دارن...بهش احترام میزارن ....همه رو دوست داره...عاشق کارشه...عاشق دوستا و روابطشه...

یه بخشش هم میشه آدم داخل این وب...آدمی که خسته ست...دلگیره...دلتنگ...آدمی که بادلتنگی هاش با سرنوشتش ...با تقدیرکنار نمیاد...آدمی که روزی هزار بار میگه چرا؟؟؟آدمی که خودشو دوست نداره...آدمی که هرروزصبح تو تاکسی که داره میره سرکاربه این فکر میکنه که اگه وسط این اتوبان شلوغ در تاکسی رو باز کنه و خودشو پرت کنه بیرون چی میشه؟؟؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط آتنا
خدا جون چی میشه یه کم منو درک کنی؟

البته من هنوز شک دارم تو پشت پرده این بازیها باشی...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط آتنا
"میان ماندن و رفتن درنگ بیهوده است...

        شتاب باید کرد."


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط آتنا
امشب خاطرات تلخی برام زنده شد...

خاطره ی خواستن و خواستن وخواستن...

                                         واجابت نشدن...

شاید بی خاطره ها را میخواهم...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط آتنا
درباره وبلاگ
من اینجا از اوج احساسم با تو میگویم و تو نمیدانی...
تو نمیدانی که نا گفته هایم همین جاست شاید...
وسکوت لحظه های با تو بودن ...
حرمت پاک نا گفته هایم با توست...
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin