چون درینجا بیقرارم آخر از جاییستم...
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق می شوند ...
افسوس كه قصه ی مادر بزرگ درست بود
همیشه یكی بود یكی نبود...
پ.ن:کوتاه بیا!!!میدونستم همیشه بهت محتاجم ...حتی در اوج عصیان...
کمکم کن!!!
تویی که داری میری تنهام میزاری...
نگو از درد دلم خبر نداری...
تویی که یه روز گفتی برات میمیرم...
حالا امروز میبینم دوستم نداری...
منو باش به عشقت گفتم آسمونی...
میگفتم معنی احساسو میدونی...
ترانه پشت ترانه گریه کردم...
تو دلیل گریه هام...بلای جونی...
ازهمه دنیا برام یه حسی مونده...
حسی که قلب منو زده سوزونده...
بیا بردارو ببر خاطره هاتو...
روی قلب من نزار تو جای پاتو...
تویی که داری میری تنهام میزاری...
نگو از درد دلم خبر نداری...
تو ازم ساده گذشتی خیلی آسون...
منو تنها جا گذاشتی زیر بارون...
میگه چرا اسم بلوتوثت آناستازیاست...
میگم:کاش مثه آناستازیا انقد ساده دل بودم که با یه نگاه عاشق پسر نانوا بشم...
ياد حرف نگين مي افتم که ميگفت:کسي که به خاطر قضاوت ديگران کاري انجام بده بازنده ست...ميدونم منظورش چشماي هميشه گريون منه...بهش گفتم :من محمد و دوست دارم اون متعلق به منه...اونم منو دوست داره...
ولي نميدونم صدام چرا انقد غريبه بود...گم ميشم ميون سرو صداهاي اون شب... تجربه هاي دردناک زندگي زيادن...زن بودن...زن شدن تجربه دردناکي بود...
صداش تو گوشم ميپيچه:"براي يه زن يه رابطه نيمه تموم...هميشه مثه يه زخم گوشه قلبش ميمونه"....
یه بخشش آدمیه بیرون ار اینجا کسی که همه میشناسنش...دوستش دارن...بهش احترام میزارن ....همه رو دوست داره...عاشق کارشه...عاشق دوستا و روابطشه...
یه بخشش هم میشه آدم داخل این وب...آدمی که خسته ست...دلگیره...دلتنگ...آدمی که بادلتنگی هاش با سرنوشتش ...با تقدیرکنار نمیاد...آدمی که روزی هزار بار میگه چرا؟؟؟آدمی که خودشو دوست نداره...آدمی که هرروزصبح تو تاکسی که داره میره سرکاربه این فکر میکنه که اگه وسط این اتوبان شلوغ در تاکسی رو باز کنه و خودشو پرت کنه بیرون چی میشه؟؟؟
البته من هنوز شک دارم تو پشت پرده این بازیها باشی...
شتاب باید کرد."
خاطره ی خواستن و خواستن وخواستن...
واجابت نشدن...
شاید بی خاطره ها را میخواهم...

